|
|
|
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد: ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفتهام او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه؟ کودک گفت: |
![]() |
|
فرشته تو زيباترين و شيرينترين واژهايي را ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني. کودک با ناراحتي گفت: وقتي ميخواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: فراشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو يادخواهد داد که چگونه دعا کني. کودک ميدانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سئوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني اورا ناجي صدا کني ... | |

و تو چه زحمت کشان در طول شب و روز تلاشی میکنی ...
و نانی حلال به سر سفره می آوری ...

وچه بی منت در اختیار زن و فرزندان خود میگذاری ...
ای که وجودت پشتوانه گرم و محکمی برای من است ...

ای که نام من ز توست و افتخار من است ...
ای که چون کوهی استواری ...

پدرم روزت مبارک ...
آیا میشود هدیه ای در خور تو من به تو دهم ...

آیا میشود که گوشه ای از لطف تو را جبران کنم ...
من چه دارم که به تو دهم که ارزش تو را داشته باشد ؟

تو که هر چه داشتی به من دادی و بی منت مرا در هر چه داشتی سهیم کردی ...
پدرم زبانم ناتوان از گفتن تشکر به معنای واقعی است ...

چیزی ندارم بگویم و به تو دهم که برابر قدری از لطف تو باشد ...






فقط میتوانم بگویم که ارزش تو را میدانم و آنچه که تو کردی برای من با هیچ برابر نیست ..

پدرم هر چه دارم از توست ، پس جز احترام و تبریک چه دارم که نثار تو کنم ...

پدرم روزت مبارک ....

ولادت با سعادت مولی الموحدین حضرت امیر المومنین علی عیه السلام بر پیروان راستین آن امام مبارک ...

دورود بر همه پدران دنیا ، به خصوص پدر مرحوم خودم که همه وجودم از اوست...
برای شادی روح پدر من و آمرزش همه پدر های دنیا از طرف خدا اگر دوست داشتی صلوات بفرست ...

این هم یک عکس با مزه به مناسبت این روز ...

یا علی التماس دعا ...
سید نیما نصیری

خانمي طوطي اي خريد، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت: "اين پرنده صحبت نمي کند". صاحب مغازه پرسيد: "آيا در قفس طوطی آينه اي هست؟طوطيها عاشق آينه هستند، آنها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي کنند. آن خانم يك آينه خريد و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت و گفت: "طوطي هنوز صحبت نمي کند". صاحب مغازه پرسيد: "نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطيها عاشق نردبان هستند". آن خانم يك نردبان خريد و رفت.